تبليغاتX
بی تو ابری شده هوای دلم -


بی تو ابری شده هوای دلم

کلیه شعر های این سایت سروده ی خودم بوده و استفاده از آنها فقط در صورت ذکر ماخذ مجاز می باشد.

 

بنام نامی حضرت دوست

 

حدود نه ماه بود که سوار بر قطار هجران شده و

یاران و دوستان همدل و همزبان خود را ترک کرده

بودم . حدود نه ماه بود که خویشرا در وانفسای این

حیات بی فروغ گم کرده بودم

در برزخ بودم

 بین بودن و نبودن - رفتن وماندن - افتادن وبرخاستن-

خواب و بیداری-عقل و عشق – خندیدن و گریستن .

نمی دانستم از بین ماندن ورفتن وبودن و نبودن کدام را

 انتخاب کنم .

افتاده بودم

نای برخاستنم نبود

شکسته بودم

 شکسته تر از آنکه کسی بتواند بندم بزند

دستهایم این شاخه های قنوت

سمت و سوی دعا را گم کرده بودند

خویشتن را نمی شناختم

 که یارای شناختنم نبود

به چار میخ سکون کشیده شده بودم

حرفی برای گفتن

چشمی برای گریستن

دلی برای بستن

وزبانی برای فریاد کردن نداشتم

آمده بودند تا مرا ازمن بگیرند

آمده بودند دستهای استغاثه ام را

 در کرت ناامیدی بکارند

سکوت کرده بودم

پنداشته بودند که علامت رضاست

چه پندار تلخی

 چه باورغریبی

غافل که نای فریاد کردنم نمانده است

راستی موجود عجیبی است عزرائیل

دوباره برخاسته ام

که گریستن

خط پایان شادمانی ها نیست

  دوباره برخاسته ام

 که سکوت

همیشه علامت رضا نیست

ممنونم ازشما که فراموشی آئینتان نبود.

با غزلی از سالهای دور دوباره می آغازم

خویشتن را

 

  

آرمانشهرغزل

 

 

کجا باید بیاویزم چراغ چشمهایم را

که وقتی رفتم از اینجا نیابد رد پایم را

 

طلسم غربتم تا نشکند هر شب می آویزم

برایوان دو چشم ساحرت دست دعایم را

 

نبندد هیچکس جز دست طوفان کوله بارم را

که من گم کرده ام در شط خون بالا بلایم را

 

کسی می آید از آنسوی آدمهای پوشالی

که با خود می برد تا شهر رویاها صدایم را

 

زبانم لال اگرروزی که در خود می شوم مدفون

کند آویزه ی گوش کسی آواز هایم را

 

چنان چون شعله از خود بال می گیرم که بعد از من

مگر باد آورد خاکستر ققنوس زایم را

 

مرا تا آرمانشهر غزل امواج خواهد برد

اگر فانوس دریائی نگهدارد هوایم را

 

ببخش ای خوب اگر از ترس دزدانی که در راهند

فراز ابرها راندم سمند باد پایم را

 

 

بهرامی – آبان 72

 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:39 توسط محمدبهرامی اصل| |


Design By : Night Skin