تبليغاتX
میرحسین موسوی
بی تو ابری شده هوای دلم

بی تو ابری شده هوای دلم

کلیه شعر های این سایت سروده ی خودم بوده و استفاده از آنها فقط در صورت ذکر ماخذ مجاز می باشد.

 

 

ای شعر اهل کجائی

 

 

 

تصویر گلرنگ زخمم در قاب زرد جدائی

 

پیوسته می بارم اما از آسمانی کذائی

 

 

ای سوژه های سترون ای واژه های مرخم

 

آخر نپرسید از شعر ای شعر اهل کجائی

 

 

تصنیف سرد سکوتم در فصل طغیان غفلت

 

کی می شود ای شهامت در بزم شعر من آئی

 

 

استاده بودید و ماندیم خوابیده میریم و مانید

 

ای جلوه های شهادت ای آیه های رهائی

 

 

با مرگ آن خواب حتمی پیوند دیرینه دارد

 

دیرینه پیوند ظلمت با چشم بی روشنائی

 

 

ای اشک ای آه ای درد آهسته آرام خونسرد

 

شاید کنون چشم شبگرد رفته به خوابی طلائی

 

 

آئینه ای زنگ خورده یک ناله یک بغض مرده

 

تصویر گلرنگ زخمم در قاب زرد جدائی

 

 

بهرامی ۷۶

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:6 توسط محمدبهرامی اصل |

 

موسوی

 

   از خاتم پیغمبران

 

               دارد نشان

 

هر که با او

 

          در بیفتد

 

                 باخدا

 

                 جنگیده است .

 

رای ما

 

میرحسین موسوی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 15:1 توسط محمدبهرامی اصل |

 

بنام نامی حضرت دوست

 

حدود نه ماه بود که سوار بر قطار هجران شده و

یاران و دوستان همدل و همزبان خود را ترک کرده

بودم . حدود نه ماه بود که خویشرا در وانفسای این

حیات بی فروغ گم کرده بودم

در برزخ بودم

 بین بودن و نبودن - رفتن وماندن - افتادن وبرخاستن-

خواب و بیداری-عقل و عشق – خندیدن و گریستن .

نمی دانستم از بین ماندن ورفتن وبودن و نبودن کدام را

 انتخاب کنم .

افتاده بودم

نای برخاستنم نبود

شکسته بودم

 شکسته تر از آنکه کسی بتواند بندم بزند

دستهایم این شاخه های قنوت

سمت و سوی دعا را گم کرده بودند

خویشتن را نمی شناختم

 که یارای شناختنم نبود

به چار میخ سکون کشیده شده بودم

حرفی برای گفتن

چشمی برای گریستن

دلی برای بستن

وزبانی برای فریاد کردن نداشتم

آمده بودند تا مرا ازمن بگیرند

آمده بودند دستهای استغاثه ام را

 در کرت ناامیدی بکارند

سکوت کرده بودم

پنداشته بودند که علامت رضاست

چه پندار تلخی

 چه باورغریبی

غافل که نای فریاد کردنم نمانده است

راستی موجود عجیبی است عزرائیل

دوباره برخاسته ام

که گریستن

خط پایان شادمانی ها نیست

  دوباره برخاسته ام

 که سکوت

همیشه علامت رضا نیست

ممنونم ازشما که فراموشی آئینتان نبود.

با غزلی از سالهای دور دوباره می آغازم

خویشتن را

 

  

آرمانشهرغزل

 

 

کجا باید بیاویزم چراغ چشمهایم را

که وقتی رفتم از اینجا نیابد رد پایم را

 

طلسم غربتم تا نشکند هر شب می آویزم

برایوان دو چشم ساحرت دست دعایم را

 

نبندد هیچکس جز دست طوفان کوله بارم را

که من گم کرده ام در شط خون بالا بلایم را

 

کسی می آید از آنسوی آدمهای پوشالی

که با خود می برد تا شهر رویاها صدایم را

 

زبانم لال اگرروزی که در خود می شوم مدفون

کند آویزه ی گوش کسی آواز هایم را

 

چنان چون شعله از خود بال می گیرم که بعد از من

مگر باد آورد خاکستر ققنوس زایم را

 

مرا تا آرمانشهر غزل امواج خواهد برد

اگر فانوس دریائی نگهدارد هوایم را

 

ببخش ای خوب اگر از ترس دزدانی که در راهند

فراز ابرها راندم سمند باد پایم را

 

 

بهرامی – آبان 72

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:39 توسط محمدبهرامی اصل |

 

 

 صد سوال بی جواب

 

 

 

 

ای ستاره های ناگهان قشنگ ، پس چرا به سمت ما نمی وزید ؟

 

شب فرا رسیده پیش پایتان ، پس چرا به داد ما نمی رسید ؟

 

 

ماه اخم کرده رفته پشت ابر، راه شیری ا ز ستاره خالی است

 

باد کشته شعله ی اجاق را ، پس چرا ز جای خود نمی جهید ؟

 

 

زندگی گرفته رنگ تیرگی ، روز رفته زین د یار بی فروغ

 

آه هم نما نده در بسا طمان ،  وقعی ار چه گوئیا  نمی نهید

 

 

ای فروغ مهر بی دریغ عشق ، رخت بسته ای چرا زجان ما ؟

 

ای پرنده های شوق بند گی ، سمت کوی ما چرا نمی وزید ؟

 

 

ای خدای مهربان من چرا ، برده ای ز یاد خویشتن مرا  ؟

 

دارم از تو صد سوال بی جواب ، پس چرا جوابمان نمی دهید ؟

 

 

سرزمین پر فروغ  کهکشان ، روشنان کهنه راه آسمان

 

ظلمت است و بی جهت شما هنوز، شعله وربه شام ما نمیشوید ؟

 

 

مردم از سکوت بی کسی هلا ، ای منا دیان خفته  بی دلیل

 

تا از این سکوت مرده وارهیم ، یک دهن صلایمان نمی زنید ؟

 

 

مرهمی برای زخمها یمان ، کس نشان نداده و نمی دهد

 

کاشکی خدای نازنین من ، روح خود در آدمی نمی دمید

 

 

ای سکوتتان پر از دعای خیر ، ای قنوتتان اجابت سکوت

 

ای نمازتان خلوص محض عشق ، از کجای ناکجای عالمید ؟

 

 

لذ تی اگر شما نمی برید ، از کمک به حل عقده ها یمان

 

پس چرا زما نمی برید هان ، دل زما چرا ؟ چرا نمی کنید ؟

 

 

می گریزم از خودم هنوز هم ، تا دوباره های ناگهان شعر

 

خنده بر لبان من می افسرد ، کاش شادی از دلم نمی رمید

 

 

ای همیشه اهل شادی ونشاط ، مردمان دلخوش شمال شهر

 

بی خبر زمردم جنوب شهر ، دل به سادگی چرا نمی دهید ؟

 

 

خانه دلم دوباره ابری است ، همچو کلبه ای که مرد یوش داشت

 

ای چراغ بی دریغ مهر و ماه ، پس چرا به سمت ما نمی وزید ؟

 

 

 

 

 

بهرامی - 85

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 21:14 توسط محمدبهرامی اصل |

 

عرفان شقایق

 

 

 

 

ای سیه مست ترین خنده که شور انگیزی

 

باش تا صبح قیامت ز میان برخیزی

 

 

 

از شیار شب یلدا نتوان کرد عبور

 

مگر از ماه چراغی به جبین آویزی

 

 

 

شوق صد قافله مجنون یله در سینه ی توست

 

تو مگر بارقه ای از شب رستاخیزی

 

 

 

حجم دریا عطش پنجره را می خند د

 

خوش به حال تو که از آینه ها لبریزی

 

 

 

سهم ما از هوس خاک خزان بود خزان

 

بی که پوشد غزلم پیرهن پاییزی

 

 

 

چشم خونریز تو غارتگر دین و دل ماست

 

مگر ای ماه تو از طایفه ی چنگیزی

 

 

 

حیف و صد حیف هجوم ملخ بی دینی

 

خاک ما را ندهد فرصت حاصلخیزی

 

 

 

خون دل خورده وعکس تو کشیدیم دریغ

 

کودک بخت ندارد سر رنگ آمیزی

 

 

 

تو به اندازه ی عر فان شقا یق  نابی

 

گر چه اندازه ی یک میکده ناپرهیزی

 

 

 

 

بهرامی - 68

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 17:0 توسط محمدبهرامی اصل |

                          

 

                           درامتداد عبور از من

 

 

 

بهار بی تو زمستان شد ، در امتداد عبور از من

 

و ابرها همه باران شد ، در امتداد عبور از من

 

 

سکوت نیلی بغضم را ، شکست خنده ی تصویرت

 

نسیم آمد و طوفان شد ، در امتداد عبور از من

 

 

صدای پای جنون آمد ، شیار زخم مرا کاوید

 

وزلف باد پریشان شد ، در امتداد عبور از من

 

 

بدست آینه ها دادم ، کلید خاطره هایم را

 

شبی که پنجره عریان شد ، در امتداد عبور از من

 

 

زمان بدون تو همچون غم ، همیشه بوی قفس دارد

 

زمین بدون تو زندان شد ، در امتداد عبور از من

 

 

بهشت میوه ی کالی از درخت سربی عصیان بود

 

هبوط باعث طغیان شد ، در امتداد عبور از من

 

 

کسی از آنسوی دریاها  مرا بنام تو می خواند

 

کسی که سخت پشیمان شد ، در امتداد عبور از من

 

 

مرا به سمت خدا بردند ، دو دست سبز دعا اما

 

فرشته آمد و شیطان شد ، در امتداد عبور از من

 

 

 

بهرامی - ۷۴ 

 

 

 
 
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:16 توسط محمدبهرامی اصل |

 

رسم خدائی ( عصیان )

 

فروغلتیده ام در خویش تا پیدا کنم خود را

به این سامان فرو رفتن کجا پیدا کنم خود را

 

چنان مشتاق پروازند اعضای وجود من

که دائم همچو مرغان در هوا پیدا کنم خود را

 

خدایا نیک می دانم تو از من رویگردانی

که من هر لحظه در دام بلا پیدا کنم خود را

 

زبانم لال اگر من نیز روگردان شوم روزی

یقینا عاقبت در ناکجا پیدا کنم خود را

 

تو گفتی از رگ گردن بمن نزدیکتر هستی

چرا دستم نمی گیری که تا پیدا کنم خود را

 

شدی آسوده خاطر تا مرا ا ز خاطرت بردی

خدائی گر چنین باشد چرا پیدا کنم خود را

 

اگر رسم خدائی را نمی دانی بگو یارب

بگردم در جهان شاید خدا پیداکنم خود را

 

                              بهرامی - ۷۸

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:40 توسط محمدبهرامی اصل |

 

تقدیم به ساحت حضرت استاد شهریار بزرگ سخنسرای ایران زمین

به بهانه ی نمایش سریال شهریار ساخته ی کارگردان هنرمند و گرانقدر کمال تبریزی

 

کوله ی  نورانی سفر

 

شکست مرد و فرو ریخت در حصار خودش

و قطره قطره چکید از نگاه یار خودش

 

تمام پنجره ها سمت او غزل خواندند

و مرد شد غزلی بر لب تبا ر خودش

 

شبی که عشق به تاراج هستیش دل بست

شکسته بود دل مرد زیر بار خودش

 

دریچه ی دگری سوی آسمان وا کرد

نشسته بود اگر چند در کنار خودش

 

بنام نامی عشق آنچنان ز درس گریخت

که عشق را مثلی شد به روزگار خودش

 

اگر چه خاک در آغوش خود کشید اورا

دوباره زاده شد ازشعر ماندگار خودش

 

شبی که کوله ی نورانی سفر می بست

خلاصه شد همه ی مرد در سه تار خودش

 

محمد بهرامی اصل - تبریز

 

  

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:12 توسط محمدبهرامی اصل |

حس ششم 

 

کـــــــبوترحــــرم بود نگاه پارســـــایت

چرا نمانده ای دوست به جاده رد پایت

 

کجاست آسمانت که بال و پر گشاید

پرنـــده ی حضورم همیشه در هوایت

 

تو ای سکوت جاری میان تار و پــودم

کجاست ابتدایت ، کجاست انتـــهایت

 

چه ساده و صمیمی گذشتی از کنارم

تو از کـــدام ایلی کجاست روســـتایت

 

گریز از این حوالی مساوی صعود است

هلا غــــــریبه زین کن ســـمند بادپایت

 

تو مثل حس ششم دراین جهان غریبی

خیال اگر چه رفته است هماره پا بپایت

 

پلنگ زخمی غم دوباره در کمین است

بیا بــبر دلم را به ســــمت ناکــــجایت

 

بهرامی - تبریز ۱۳/۶/۷۴ 

 

     

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:49 توسط محمدبهرامی اصل |

 

دیوار چین

 

آئینه ی حیرت است این ، یا عکس دیوار چین است ؟

این دفتر خاطرات است ، یا اینکه چین جبین است ؟

از کودکی تا جوانی ، یک کوچه ره بود و طی شد

معنای بودن ندارد ، گر زندگانی همین است

هرجا که رو می کند دل ، چاه است و بن بست و دیوار

کس نیست با او بگویم ، آئین مردی نه این است

نقبی بزن از جوانی ، تاعشق ای زندگانی

بیروح وسرد است و خاموش ، دستی که در آستین است

کولی کفم دید و گفتا ، صد سال دیگر بپائی

آیا دروغی چنین تلخ ، شایسته ی آفرین است؟

دستم بدامانت ای عشق ، خیز و چراغی بیفروز

آنکس که زد حلقه بر در، شاید که روح الامین است

شب بود و در کوچه مهتاب ، دنبال خورشید می گشت

این اولین شعر من بود ، آری حکایت چنین است

 

محمد بهرامی اصل  -  1370

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:45 توسط محمدبهرامی اصل |